گنجور

 
ابوالفرج رونی
 

آمد آن اصل شرع و شاخ هدی

آمد آن برگ عقل و بار ندی

سید عالم و عمید اجل

عمده ملک و دین ابوالاعلی

رتبت او نهاده منبر و تخت

رفعت او سپرده عهد و لوی

همتش را سپهر کفش بساط

دولتش را زمانه کبش فدی

سایه عدل او کشیده طناب

نامه فضل او گشاده سحی

برده از عرض جود گوی سبق

سوده با ذات عدل دست مری

حکم او مالک قلوب و رقاب

رأی او افسر سهیل و سهی

نهی او رد گرد باد سموم

سعی او سد شاهراه عری

باد خلقش دمیده عطر حسب

نحل مهرش نهاده شهد شفی

قلمش پر عجیبه نکته

سخنش پر لطیفه معنی

چون تکبر عظیم و با حشمت

چون تواضع کریم و بی دعوی

گوئی از آسمان فرود آمد

قهر اعوان فتنه را عیسی

زاید از اهتمام او اکنون

در عروق صلاح خون غذی

بشنود زو نفاق پند ورع

بخورد زو فساد حد زنی

وحشی مکر بر جهد به کمر

دمنه حیله در خزد بثری

نرود با ودیعت استخفاف

نرود با شریعت استهزی

«چون سخن گوید او ز بهر صلاح

که کند گوش سوی هزل و هجی »

ای به حکمت گزیده چون لقمان

وی بسیرت ستوده چون کسری

«نشکند بند و نگسلد پیمان

بنده را خشک بند ظلم و اذی »

چون خورد بی گنه دوال ادب

چون کشد بی ورم وبال طلی

تو کنی جان او ز رنج آزاد

تو کنی حال او به دهر انهی

تا مهیاست شغل داد و ستد

تا مهناست کار بیع و شری

شغل شغل تو باد با خسرو

کار کار تو باد با مولی

داده دهرت به عمر نوح نوید

کرده بختت به روز نیک ندی