گنجور

شمارهٔ ۱۲۵۷

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

بمیرو تا نبود هم نفس مزن نفسی

که مرگ بهتر از این زندگی بود به بسی

چو با کسی نبود عهد روزگار عزیز

هباست گر همه عمری بود اگر نفسی

تو زاهدی و منم فاسقی چه میگویی

کدام به تو به خود می روی و من به کسی

به صدر خاص به خاصی توان رسید بلی

که عشق گوهر خاص است و عقل عام خسی

به گوش جان بشنو صور حق نه هم چو خران

که مولعند به بانگ میان تهی جرسی

از آن قبل هوس روی دوست می کندم

که آدمی بچه را چاره نیست از هوسی

مرا کی ام که تمنای وصل دوست بود

کجا به دولت عنقا رسد چو من مگسی

نزاریا برو و دامنی به دست آور

که کس بدو نرسیده ست جز به دسترسی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام