گنجور

شمارهٔ ۱۲۴۸

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

زبان دراو مکش ای بی بصر به دست درازی

که پاک سیرت و پاکیزه دامن است و نمازی

ترا که خوف نبوده ست شوق عشق چه دانی

ترا که دیده نباشد نظر چه گونه ببازی

به سر برند به سر عارفان طریق محبّت

به سرسری نتوان رفت راه عشق و به بازی

طمع مکن چو می کنی دگران را

غزای نفس خود اوّل کند مجاهد غازی

نظر چو بر نتوانی گرفت هم چو من از گل

ضرورت است که با خار دیده نیز بسازی

چو عشق دست برآورد سر به عجز نهادی

تو پس به مرتبه سلطان نیی غلام ایازی

دمی بیا به خرابات عشق و حالت ما بین

به شرط آن که قدم در نهی و سرنفرازی

مباش غرّه به حسن دو هفته ای گل رعنا

بقا طلب کن از این عمر مستعار چه نازی

دوای زندگیی کن نزاریا که نمیری

دواب را بود آخر همین حیات مجازی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام