گنجور

 
حکیم نزاری

زبان دراو مکش ای بی بصر به دست درازی

که پاک سیرت و پاکیزه دامن است و نمازی

ترا که خوف نبوده ست شوق عشق چه دانی

ترا که دیده نباشد نظر چه گونه ببازی

به سر برند به سر عارفان طریق محبّت

به سرسری نتوان رفت راه عشق و به بازی

طمع مکن چو می کنی دگران را

غزای نفس خود اوّل کند مجاهد غازی

نظر چو بر نتوانی گرفت هم چو من از گل

ضرورت است که با خار دیده نیز بسازی

چو عشق دست برآورد سر به عجز نهادی

تو پس به مرتبه سلطان نیی غلام ایازی

دمی بیا به خرابات عشق و حالت ما بین

به شرط آن که قدم در نهی و سرنفرازی

مباش غرّه به حسن دو هفته ای گل رعنا

بقا طلب کن از این عمر مستعار چه نازی

دوای زندگیی کن نزاریا که نمیری

دواب را بود آخر همین حیات مجازی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سنایی

چرا ز روی لطافت بدین غریب نسازی

که بس غریب نباشد ز تو غریب‌نوازی

ز بهر یک سخنِ تو دو گوش ما سوی آن لب

ستیزه بر دل ما و دو چشم تو سوی بازی

چه آفتی تو که شب‌ها میان دیده چو خوابی

[...]

سوزنی سمرقندی

چرا ز راه لطافت بدین قضیب نیازی

کزین قضیب عزیزی وزین قضیب بنازی

قضیب سخت عزیز است و با منست که او را

بصد زبان بنوازم، زهی غریب نوازی

بدست گیرم و آنگه بدو چگویم، گویم

[...]

حکیم نزاری

گرم به کینه بسوزی وگر به مهر بسازی

ز بندگان مطیعم حقیقتی نه مجازی

اگر در آتش سوزانم از تو باک نباشد

که پاک تر شود آن زر که بیشتر بگدازی

خوش آمدی که حیاتی به تازگی به وجودم

[...]

خواجوی کرمانی

گرفتمت که بگیرم عنان مرکب تازی

کجا روم که فرس بر من شکسته نتازی

تو شاهبازی و دانم که تیهوان نتوانند

که در نشیمن عنقا کنند دعوی بازی

شبان تیره بسی برده ام بآخر و روزی

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از خواجوی کرمانی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه