گنجور

شمارهٔ ۱۱۹۵

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

من نه آنم به حقیقت که تو می پنداری

بی خبر باش گر از من خبری می داری

باز پرداخته ام دانش خودبینی خویش

از من ای یار نیاید که به من هیچ آری

خودی تو همه هیچ است همه گویی او بود

پس چرا هیچی خود با همگی نسپاری

با کسی باش که پاینده جز او نیست کسی

عمر حیف است که بیهوده به خود بگذاری

صدق در تولیت صادق و ذریت اوست

نیست در رقعه ی فیروزه و در زنگاری

چیست در عالم دنیا روش زنده دلان

دوستی باشد و دل جویی و مردم داری

عالم معرفت از اول و آخر بیرون ست

نه از آنها که تصور کنی و پنداری

گر بهشت است مراد تو ز طاعت هیهات

تو نیابی چه بود وای زهی بی کاری

ترک این وسوسه گیرم ره تحقیق روم

شرح آن خود نتوان داد ز بس بسیاری

مثل زاهد و زنگی و مناجات و کلیم

وصف حال است به ممثول غلو نشماری

با دل آرام من ای باد صبا گو زنهار

الله الله ز نزاری نکنی بیزاری

پیر مولای توام نیز و به عفوت واثق

چه کنم گر نکنم بر در مولا زاری

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام