گنجور

شمارهٔ ۱۱۶۴

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

ز حد بمی بری ای دوست نا جوان مردی

غمِ تو چند خورم بس که خونِ من خوردی

اگر قیاس کنی هیچ ظالم این نکند

به دشمنی که تو با من به دوستی کردی

به چه گویمت گله ها از تو و شکایت ها

که بی گناه بسی خاطره بیازردی

خلاف عهد تو می دیدم از بدایتِ کار

که بهترین قدمت آن بود که برگردی

کجا شد آن همه دل گرمی و جگر سوزی

ز دوست سیر نگردد کسی بدین سردی

فدایِ جان تو جانم به صدقِ دل که تو خود

برایِ کشتنم از دیر گه بپروردی

تو هم چنین به علی رغم مجتمع می باش

چو روزگارِ نزاری به هم برآوردی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام