گنجور

 
حکیم نزاری

دوش آمد و گفت اگر ز هستی

یک‌باره درست برشکستی

رو از سر نام و ننگ برخیز

چون بر سر کوی ما نشستی

یا دست وفا به دست ما ده

ورنه سر خویش گیر و جستی

خودبینی و خویشتن‌نمایی

بسیار بتر ز بت‌پرستی

از خودبینی خلاص یابی

گر خویش به پیش برنه‌استی

سرها که ز غایت توهم

بر غنج‌چه‌ی خیال بستی

ای مرغ رمیده از نشیمن

باز آی به آشیان و رستی

زنهار نزاریا نگویی

با بی‌خبران سخن ز مستی

باشد که مگر وجود مستان

معراج کند شبی ز پستی

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
ابوسعید ابوالخیر

ای بار خدا به حق هستی

شش چیز مرا مدد فرستی

ایمان و امان و تن درستی

فتح و فرج و فراخ دستی

انوری

همچون سر زلف خود شکستی

آن عهد که با رهی ببستی

بد عهد نخوانمت نگارا

هرچند که عهد من شکستی

کس سیرت و خوی تو نداند

[...]

خاقانی

بر دیده ره خیال بستی

در سینه به جای جان نشستی

وز غیرت آنکه دم برآرم

در کام دلم نفس شکستی

مرهم به قیامت است آن را

[...]

مولانا

ای آنک تو خواب ما ببستی

رفتی و به گوشه‌ای نشستی

ای زنده کننده هر دلی را

آخر به جفا دلم شکستی

ای دل چو به دام او فتادی

[...]

مشاهدهٔ ۵ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه