گنجور

شمارهٔ ۱۱۲۲

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

ای یار بی‌وفا که ز ما برشکسته‌ای

پیوند مهر و عِقد محبت گسسته‌ای

ضایع مکن حقوقِ مودّت به هیچ حال

گر خود همه دمی‌ست که با ما نشسته‌ای

ما از تو خسته‌ایم و شکایت نمی‌کنیم

باری مکن ز ما گله کز ما نخسته‌ای

ما دست شسته از دل و جان در وفای تو

تو دل چرا ز دوستی ما بشسته‌ای

با این همه لطافت و شیرین زبانی ا‌ت

با ما به گاهِ طعنه زدن چون کبسته‌ای

آخر به رستخیز منت التفات نیست

پنداری از صراطِ قیامت برسته‌ای

حالا ز سوز وامقِ بی‌چاره غافلی

آری هنوز باش که عذرا نجسته‌ای

ای سروِ باغ جان که ز چشمم نمی‌روی

بر جوی‌بارِ دیده ی من طرفه رسته‌ای

دل بردی از نزاری و جان هم دریغ نیست

گر دل درین ستم زده جان نیز بسته‌ای

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام