گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

نگاه می‌کنم از هر چه آفرید خدای

مرا سه چیز خوش آمد درین بهشت سرای

یکی سماع و دوم باده و سیم شاهد

که اختیار همین هر سه کرد عالی رای

نه هم چو زمزمه‌ی مطرب است شوق‌انگیز

اگرچه سحر کند عندلیبِ زهره‌سرای

نه هم‌چو آبِ رزان مونس است و غم‌پرداز

اگرچه آب روان نیز هست جان‌افزای

نه چون زمرّد سبزست بر عذارِ چو سیم

اگرچه سبزه بود دل‌فریب و طبع گشای

چو زلفِ یار نباشد بهار، عنبر بوی

چو رویِ دوست نباشد فلک جهان‌‌آرای

که را تفرّج باغ است و بوستان رغبت

که من ز دوست ندارم به خویشتن پروای

برو چو نای مپیمای باد بر سر خاک

به پای چنگ به پیمانه باده می‌پیمای

چرا چو آب برآرد ز روی آینه زنگ

ز سینه آب عنب صیقلی‌ست زنگ‌زدای

جهان بخورد نزاری به نیم کاسه سفال

به جام خویش بیا گو جم و جهان بنمای