گنجور

شمارهٔ ۱۰۹۷

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

از نَفَس دوست شد مریمِ جان حامله

معتقد و اعتراف معترض و ولوله

نطفه ی امرست وز او روح تولد شده

مریم جان لاجرم بکر شود حامله

از درِ این رمز نیست مردِ تهی معرفت

در خورِ این لقمه نیست مرغِ تنک حوصله

قوّت ادراک عشق حل کند این مشکلات

دیر برآمد که ماند عقل درین سلسله

عقل به یک منزلی تا درِ مقصد رسید

سَیر نیارست کرد ماند در آن مرحله

زنگ ز مرآتِ دل عشق تواند سترد

آینة عقل را عشق زند مصقله

پنبه‌بزی فاش کرد یک نکت از سّر حق

در همه عالم فتاد شوری از آن مسأله

یار به بالین من کرد گذر دوش و گفت

بیش تغافل مکن می‌گذرد قافله

خانه تهی کن که شاه می‌رسد از اقمشه

زآن که میسر نشد خلوت با مشغله

دیده ی خود دیده را طاقتِ آن نور نیست

کی شود اضداد جمع شب‌پره و مشعله

حق به مُحق می‌رسد در درجات کمال

کی شنوند این سخن طایفة مبطله

آه نزاری خموش بیش مدر سَترِ من

عاجزم از دستِ تو با که کنم این گله

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام