گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

از نَفَس دوست شد مریمِ جان حامله

معتقد و اعتراف معترض و ولوله

نطفه ی امرست وز او روح تولد شده

مریم جان لاجرم بکر شود حامله

از درِ این رمز نیست مردِ تهی معرفت

در خورِ این لقمه نیست مرغِ تنک حوصله

قوّت ادراک عشق حل کند این مشکلات

دیر برآمد که ماند عقل درین سلسله

عقل به یک منزلی تا درِ مقصد رسید

سَیر نیارست کرد ماند در آن مرحله

زنگ ز مرآتِ دل عشق تواند سترد

آینة عقل را عشق زند مصقله

پنبه‌بزی فاش کرد یک نکت از سّر حق

در همه عالم فتاد شوری از آن مسأله

یار به بالین من کرد گذر دوش و گفت

بیش تغافل مکن می‌گذرد قافله

خانه تهی کن که شاه می‌رسد از اقمشه

زآن که میسر نشد خلوت با مشغله

دیده ی خود دیده را طاقتِ آن نور نیست

کی شود اضداد جمع شب‌پره و مشعله

حق به مُحق می‌رسد در درجات کمال

کی شنوند این سخن طایفة مبطله

آه نزاری خموش بیش مدر سَترِ من

عاجزم از دستِ تو با که کنم این گله