گنجور

شمارهٔ ۱۰۸۶

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

ای ترکِ ما گرفته پیوندِ ما بریده

آخر ز ما چه دیدی ای نور هر دو دیده

بی موجبِ گناهی از ما به خشم رفته

بازآ که در فراقت کارم به جان رسیده

آرام جان برفته ترکِ وفا گرفته

ممکن بود که باشد هرگز دل آرمیده

مسکین دلم ببرده با خویشتن به برده

او خود ز دامِ زلفت کی بود سر کشیده

بنگر چه گونه باشد اکنون که بوده باشم

از گوشة دهانت سد چاشنی چشیده

جانم به لب رسیده در آرزوی رویت

اول که بودم از تو آوازه‌ ای شنیده

گرچه نیی ز چشمم یک دم برون ولیکن

صاحب نظر نگیرد نادیده هم چو دیده

گر ناله نزاری روزی رسد به گوشت

چون بشنوی نگیری بر خویش ناشنیده

رازی که با تو دارم سرّی که با تو گفتم

زنهار تا نگویی با هیچ آفریده

می‌دار یاد ما را ما خود که‌ایم بی تو

ناممکن است از تو امّید ما بریده

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام