گنجور

شمارهٔ ۱۰۷۴

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

نکرده از دو عالم دست کوته

قدم نتوان زدن با سالک ره

نشد با خویشتن هم ره موحد

دورنگی درنگنجدد حاش لله

درین ره پای بر جا باش چون قطب

که هست از بی ثباتی در سفر مه

به حبل الله که نتوان مخلصی یافت

وگر خود یوسفی بی حبل ازین چه

تفرج کن که یوسف در حضورست

غلط کردم چه خواهد دید اکمه

تویی کثرت ز پیش خویش برخیز

که یک ده را نباشد پیشوا دَه

ز فرط عشق واله شو نزاری

چو عاشق نیست چه عاقل چه ابله

ز خود فارغ شوی گر آتش عشق

فتد بر بنگه عقل تو نا گه

همه عالم پر از زهدست و توبه

و لیکن مردمی باید منزه

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام