گنجور

 
حکیم نزاری

نکرده از دو عالم دست کوته

قدم نتوان زدن با سالک ره

نشد با خویشتن هم ره موحد

دورنگی درنگنجدد حاش لله

درین ره پای بر جا باش چون قطب

که هست از بی ثباتی در سفر مه

به حبل الله که نتوان مخلصی یافت

وگر خود یوسفی بی حبل ازین چه

تفرج کن که یوسف در حضورست

غلط کردم چه خواهد دید اکمه

تویی کثرت ز پیش خویش برخیز

که یک ده را نباشد پیشوا دَه

ز فرط عشق واله شو نزاری

چو عاشق نیست چه عاقل چه ابله

ز خود فارغ شوی گر آتش عشق

فتد بر بنگه عقل تو نا گه

همه عالم پر از زهدست و توبه

و لیکن مردمی باید منزه

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
رودکی

بهشت آیین سرایی را بپرداخت

زهر گونه درو تمثال‌ها ساخت

ز عود و چندن او را آستانه

درش سیمین و زرین پالکانه

نصرالله منشی

درفشان لاله در وی چون چراغی

ولیک از دود او بر جانش داغی

شقایق بر یکی پای ایستاده

چو بر شاخ زمرد جام باده

جمال‌الدین عبدالرزاق

دلم بستان و آنگه عشوه میده

چنین خواهم زهی نامهربان زه

بقصد خون من زینسان چرائی

کمان ابروان آورده در زه

میم، هر لحظه رو بر من ترش کن

[...]

مجیرالدین بیلقانی

خرد را دوش گفتم کز که نازند؟

طبایع هر چهار و چرخ هر نه

پس از اندیشه شافی مرا گفت

ز رای اوحدالدین عز نصره

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه