گنجور

شمارهٔ ۱۰۱۱

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

کس ندارد خبر از واقعه ی مشکل من

حاصلی نیست ز اندیشه ی بی حاصل من

دشمنی نیست مرا از دل دیوانه بتر

هر زمان واقعه ای با سرم آرد دل من

می کشد یارم و خشنودم ازیرا که مرا

طمعی نیست ز جان کندن بر باطل من

این غزل گو بنمایید به صاحب فتوی

تا نخواهد به شریعت دیت از قاتل من

می روم بی خبر از خویشتن و مشکل آنک

کس ندارد خبر از واقعه ی مشکل من

بوی خون جگر سوخته آید تا حشر

از زمینی که در آن راه بود منزل من

از که یاری طلبم در که گریزم چه کنم

جز غم دوست کسی نیست دگر قابل من

هیچ دل در همه آفاق جهان از خوبان

طاقت جور نیارد که دل غافل من

دشمن جان نزاری دل بی عافیت است

راست گویی دل من نیست ز آب گل من

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام