گنجور

 
نشاط اصفهانی
 

حاجتی دارم و حاشا که بگفتار آید

حجت است آن که بگفتار پدیدار آید

سخن از پایه ی من خواست نه زانجا که تویی

من بوصف تو چه گویم که سزاوار آید

پاس دل باید نه پاس زبان در بردوست

هر چه دردل گذرد به که بگفتار آید

خیل شه خانه ی درویش بهم در شکند

چه عجب سینه گر از مهر تو افکار آید

وقت در صحبت یاران مده از دست نشاط

این نه یاریست که چون رفت دگر بار آید