صبح است و گشادند در دیر مغان را
پیمانه نهادند به کف مغبچگان را
ساقی بده آن رطل گران تا به رخ بخت
ریزیم و ز سر بازنهد خواب گران را
وانگاه به جامی دو دگر پاک بشوییم
از روی دل غمزده گرد دو جهان را
سر مست خرامیم به باغی که در آنجا
بر دامن گل دست ندادند خزان را
گلزار ولای شه لولاک محمد
کز نکهتی آراست زمین را و زمان را
صد شکر خدا را که نمردیم و بدیدیم
خالی بجز از وی دل و دست و سر و جان را
ای شوخ رها کن دل سرگشتهٔ ما را
کانسان که تو دیدیش نبینی دگر آن را
از جمع دگر بود پریشان دل و یکچند
میبرد ندانسته به زلف تو گمان را
خستند دل و جرم به ابروی تو بستند
دادند به دست تو پس از تیر کمان را
بگشا نظر ای شاهد دنیا سوی آنان
کاندر طلبت بسته شب و روز میان را
مهر تو نخواهیم و ز کین تو نکاهیم
ز آتش نه زیان است و نه سود آب روان را
چیزی که بدان شاد توان بود ندیدیم
دیدیم سراسر همه اسباب جهان را
کار من و تو راست نیاید دگر ای دهر
بگذار کزین ورطه بجوییم کران را
گر بند دلم بندگی شاه نبودی
بر هم زدمی سلسلهٔ کون و مکان را
شاهی که از او شادروان خسرو لولاک
آن خواجه که او علت غائیست جهان را
نور احد است احمد و شه سایهٔ ایزد
بربند نشاط از همه جز دوست زبان را



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در آغاز صبح به محفل عشق و میپرستی اشاره میکند و از ساقی میخواهد که شراب خوشبو و دلپذیر را بیاورد تا خواب غفلت را کنار بزنند. او به باغی میرود که در آنجا فصل خزان تأثیری ندارد و زیبایی گلها همچنان برقرار است. شاعر زمین و زمان را به خاطر حضور و زیبایی محبوبش ستایش میکند و از دل سرگشتهاش میگوید که به خاطر عشق به معشوق دچار پریشانی شده است. او با شکرگزاری از اینکه هنوز زنده است و توانسته زیباییها را ببیند، احساس ناامیدی از دنیا و امور آن دارد و بر این باور است که تنها عشق واقعی، خروجی از این ورطه را برایش فراهم میکند. در نهایت، شاعر پیروزی حقیقت و عشق واقعی را میستاید و امید خود را به اتحاد با محبوبش حفظ میکند.
هوش مصنوعی: صبح شده و درِ میخانهها را باز کردهاند. جامها را در دست مینوشیدگان گذاشتهاند.
هوش مصنوعی: ای ساقی، آن ظرف سنگین را به من بده تا بخت خود را به بهترین شکل تجربه کنیم و خواب عمیق و بیفکر را از سر بزنیم.
هوش مصنوعی: سپس ما با یک جام دیگر، غم و اندوه را از دل پاک کنیم و از دو جهان را برگردانیم.
هوش مصنوعی: در باغی که در آن، پاییز نتوانسته بر گلها دست بزند، ما خوشحال و سرمست به آرامی قدم میزنیم.
هوش مصنوعی: باغ و زمین و زمان به زیبایی و عطر محمد زیبا شده است. زیبایی او همچون گلی در گلزار، جهان را آراسته و مملو از خوشبوئی کرده است.
هوش مصنوعی: خدا را شکر میکنم که هنوز زندهایم و توانستهایم چیزی جز خدا را در دل و دست و سر و جان خود مشاهده نکنیم.
هوش مصنوعی: ای شوخ، دل پریشان ما را رها کن، چون کسی که تو را دیده، دیگر آن دل را نخواهد دید.
هوش مصنوعی: دلهای دیگران آشفته و پریشان است و مدتی میگذرد که بدون اینکه آگاه باشند، به زیبایی و زلف تو گمان میبرند.
هوش مصنوعی: دلها خستهاند و گناهها با تو مرتبط شده است. پس از آنکه تیر و کمان را در دستان تو قرار دادند، این مسئولیت به تو سپرده شده است.
هوش مصنوعی: ای زیبا، نظر خود را به سوی آنانی باز کن که شب و روز در جستجوی تو هستند.
هوش مصنوعی: عشق و محبت تو را ترک نخواهیم کرد و از آتش کینه و نفرت انتقام نمیگیریم. این آتش نه به ما ضرری میزند و نه سودی برای ما دارد، مانند آب روان که تنها به جریان خود ادامه میدهد.
هوش مصنوعی: ما هیچ چیز را که باعث شادی ما شود، ندیدهایم. همه چیزهایی که در جهان وجود دارد را دیدهایم.
هوش مصنوعی: کار من و تو دیگر به درستی پیش نمیرود ای روزگار، پس بگذار از این وضعیت دشوار راهی برای نجات پیدا کنیم.
هوش مصنوعی: اگر در دل من عشق به شاه و بزرگی نبود، با یک حرکت میتوانستم نظم و نظام جهان را برهم زنم.
هوش مصنوعی: شاهی که او منشاء خوشحالی و شادابی است، همانند خسرو لولاک، که دلیل زیبایی و روشنی جهان به شمار میآید.
هوش مصنوعی: نور یگانگی، احمد است و سایهی خدا بر آدمی، شراکت در شادی را از همه جز دوست به زبان میآورد.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
خواهی که نیاری به سوی خویش زیان را
از گفتن ناخوب نگهدار زبان را
گفتار زبان است ولیکن نه مرا نیز
تا سود به یک سو نهی از بهر زیان را
گفتار به عقل است، که را عقل ندادند؟
[...]
ای شاه! تویی شاه، جهان گذران را
ایزد به تو دادهست زمین را و زمان را
بردار تو از روی زمین قیصر و خان را
یک شاه بسنده بود این مایه جهان را
آسان گذران کار جهان گذران را
زیرا که جهان خواند خردمند جهان را
پیراسته می دار به هر نیکی تن را
آراسته می خواه به هر پاکی جان را
میدان طمع جمله فرازست و نشیب است
[...]
نوروز جوان کرد به دل پیر و جوان را
ایام جوانی است زمین را و زمان را
هر سال در این فصل برآرد فلک از خاک
چون طبع جوانان جهان دوست جهانرا
گر شاخ نوان بود ز بی برگی و بی برگ
[...]
آراست جهاندار دگرباره جهان را
چو خلد برین کرد، زمین را و زمان را
فرمود که تا چرخ یکی دور دگر کرد
خورشید بپیمود مسیر دوران را
ایدون که بیاراست مر این پیر خرف را
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.