گنجور

 
نشاط اصفهانی

سرو سیمین که دیده در چمنی

و آفتابی میان انجمنی

گلبن بزم و شاهد چمنی

زینت باغ و زیب انجمنی

نشنیدی زمانهان سخنی

فاش خواهی شنید از انجمنی

از اسیران غربتش چه خبر

آنکه با دوست خفته در وطنی

عقل با عشق بر نمی آید

با سلیمان نپاید اهرمنی

یار میآید از میان برخیز

خار راهی غبار انجمنی

هر طرف طایری پر افشان هست

کس نیفتد بفکر همچو منی

ناله ای میکشم مگر صیاد

گذر آرد بگوشه ی چمنی

بیخودی و شکستگی نشاط

چشم مستی و زلف پر شکنی

چه عجب فاش کرد اگر رازم

که نگنجد در آن دهن سخنی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مسعود سعد سلمان

ای خروس ایچ ندانم چه کسی

نه نکو فعلی و نه پاک تنی

سخت شوریده طریقیست تو را

نه مسلمانی و نه برهمنی

طیلسان داری و در بانگ نماز

[...]

جمال‌الدین عبدالرزاق

هر چه موی سپید بینی تو

دست در دامن بهانه زنی

برکنی گوئی این ز سودا بود

من ندانم که را همی شکنی

پنبه زاری شد آن بناگوشت

[...]

مجیرالدین بیلقانی

لشکر شب رسید تن چه زنی؟

حبشی دست یافت بر ختنی

ادیب صابر

چون تو را خوان و کاسه نبود

بیهده کوس مهتری چه زنی

بی مروت تو را منی نرسد

ای منی چند از این منیّ و منی

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه