گنجور

 
نظیری نیشابوری
 

گر به سخن درآورم عشق سخن سرای را

بر بر و دوش سردهی گریه های و های را

گل به خزان شکفته شد وین دل بسته وانشد

در بن ناخن است نی بخت گره گشای را

نی ز رهی خبر دهم نی به دلی اثر کنم

صوت کجم ز کاروان زمزمه درای را

هر المی که صعب تر روزی عاشقان شود

طعمه ز استخوان سزد حوصله همای را

درس ادیب اگر بود زمزمه محبتی

جمعه به مکتب آورد طفل گریزپای را

خاتم جم شکسته تن هیکل عشق ساخته

منظر دوست کرده دل جام جهان نمای را

پیش «نظیری » از ملک درد دلی برم که هست

بر در شه ترددی ناله آن گدای را