گنجور

 
نظیری نیشابوری

آنی به اثر داری و شأنی به تصرف

دل ها نشود شیفته کس به تکلف

فکر تو به وحدت برد از گفت مجازم

هرچند که طبعم بگریزد ز تصوف

بر قامت ما کسوت تقصیر بریدند

تا زیب خداوند شود عفو و تلطف

لب باز کشیدیم که مهر تو درآید

پستان کرم شیر درآرد به توقف

از غبن زمانی که به قید تو نبودم

در خود به غضب بینم و در توبه تأسف

چون گرسنه سفله به خوان تو رسیدم

از لقمه بسوزم لب و کام و نکنم پف

مستوری تو بیش کند شوق «نظیری »

جز عصمت یوسف ندرد پرده یوسف

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سنایی

ای آنکه ترا در تو تویی نیست تصرف

آن به که نگویی تو سخن را ز تصوف

در کوی تصوف به تکلف مگذر هیچ

زیرا که حرامست درین کوی تکلف

در عشوهٔ خویشی تو و این مایه ندانی

[...]

واعظ قزوینی

انسان چه بود شرم و، درین نیست تکلف

رویی که در آن آب حیا نیست بر آن تف!

از مال جهان، خواجه بیچاره چه دارد

در دست تصرف بجز از نام تصرف؟!

پیران زمان جمله مرید خور و خوابند

[...]

جیحون یزدی

از کنز نهانیست کنون کعبه مشرف

کز اوست عیان سر فاجببت ان اعرف

زین کنز خفی طنز جلی زد بفلک ارض

کش خاک بشد پاک چو افلاک مشرف

ذرات بکرات چو افواج که از حاج

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه