گنجور

 
حزین لاهیجی
 

دارم ز ریزش مژه، جیب و کنار خوش

باشد چمن به سایهٔ ابر بهار خوش

چون شیشه‎ی شکسته، در افسرده انجمن

می آیدم ز گریهٔ بی اختیار خوش

هر جا معاشران تو باشند اهل دل

مستی خوش است و زهد خوش است و خمار خوش

از دیده ام قدم مکش ای نازنین نهال

سرو سهی بود به لب جویبار خوش

در گیر و دار ناخوش و خوش نیستم حزین

باشد دلم به خواستهٔ کردگار خوش