گنجور

 
نظیری نیشابوری
 

آن بخت فتنه جو که تو دیدی به خواب شد

وان دل که بود سخت تر از خاره آب شد

گلگونه هوا و هوس رنگ واگذاشت

خال و خط عروس طبیعت خراب شد

دل را که حرف سوختگان داغ کرده بود

می رفت تا بر آتش ایشان کباب شد

در بحر شوق کشتی دل ریسمان برید

در کوی یار خیمه تن بی طناب شد

این بو ز سنبل و گل هر کشوری نخاست

تا در خطا کدام گیا مشک ناب شد

دایم کسی به قافله بودست پاسبان

بیدار شو که چشم رفیقان به خواب شد

خشکی لب به تشنه لبان آب می دهد

تا مستعد شدیم دعا مستجاب شد

مستی چه خوب کرد که این پرده برگرفت

رخساره حقیقت ما بی نقاب شد

تاریخ واقعات شهان نانوشته ماند

افسانه ای که گفت «نظیری » کتاب شد