گنجور

 
نیر تبریزی
 

بازم از این واقعۀ دشت بلا یاد آمد

خرمن صبر و ثباتم همه بر باد آمد

در شگفتم ز چه در هم نشد اجزای وجود

زان همه ضعف که بر علّت ایجاد آمد

آه از آندم که شه دین بهزاران تشویش

بر سر قاسم ناکام بامداد آمد

دیدکاغشته تنش چونگل سیراب بخون

آهش از آتش اندوه زبنیاد آمد

که بزانو سر حسرت که مر این صید ضعیف

بچه جرمی هدف ناوک صیاد آمد

که بدندان لب حیرت که گه جلوه گری

چشم زخمی که بر این حسن خدا داد آمد

پس چو جان پیکرش از لطف در آغوش کشید

رو بسوی حرم آورد و بفریاد آمد

کایعروس حسن از بخت شکایت منما

حجلۀ حسن بیارای که داماد آمد

نیر از خاک در شاه مکش روی نیاز

کانکه شد حلقه بگوش درش آزاد آمد