گنجور

 
امیرعلیشیر نوایی
 

اقبال ره به کوی مغانم نمی‌دهد

ادبار آنچه طالب آنم نمی‌دهد

گویا نیافتست ز مطلوب کس خبر

زانکس به جستجوی نشانم نمی‌دهد

از نقد جان بهاش گرانست عجب مدان

گر می فروش رطل گرانم نمی‌دهد

یک بوسه‌ام ازان کف پا وعده کرد لیک

بر پاش تا که جان نفشانم نمی‌دهد

دارالامان میکده با من نشان دهید

کز رنج و غصه دور امانم نمی‌دهد

از وصل او مراد دلم وعده کرد چرخ

دارم امید اگر چه که دانم نمی‌دهد

آیین عشق ناطقه را لال بودنست

فانی از آن مجال امانم نمی‌دهد