گنجور

 
نیر تبریزی
 

این خودسری که زلف تو ایدلربا کند

با روزگار غمزدگان تا چها کند

زلف از کنار چاه زنخدان مگیر باز

بگذار دستگیری افتادها کند

گشتم اسیر غمزۀ طفلی که صید دل

هر لحظه دست گیردو بازش رها کند

مست است کرده ناوک مژگان بسینه راست

ایدل بهوش باش که ترسم خطا کند

افتاده زاهدان بهم از بخل یکدگر

ساقی کجاست کاو در میخانه وا کند

عاشق هزار جان بلب آرد ز انتظار

تا لعل دلکش تو بعهدی وفا کند

من جانسپار و غمزۀ شوخ تو جانستان

ناصح در اینمیانه فضولی چرا کند

نیرّ تطاولی که به بیگانه کس نکرد

چشمان مست او همه با آشنا کند

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
برای ویرایش و بهبود متن با نام کاربری خود وارد شوید

معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده استmusic_note

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.