گنجور

 
نیر تبریزی
 

تا سر کار تو با خانۀ خمار افتاد

راز سر بستۀ ما بر سر بازار افتاد

بسر زلف تو آویخت دل ازچاه زنخ

کار زندانی عشقت بسر دار افتاد

دل ز سر حلقۀ زلفت نبرد راه بجای

همچو آن نقطه که اندر کف پرکار افتاد

ای پسر تابکی آنروز نهان در خم زلف

پرده بگشا که مرا پرده ز اسرار افتاد

غالباً ره نبرد عاشق صادق سوی وصل

اندرین کار مرا تجربه بسیار افتاد

دل دیوانه که شد واله آن نرگس مست

هوشیاریست که با مردم خمار افتاد

سخنت گر چه لطیف است سرا پا نیرّ

لب فروبند که در قافیه تکرار افتاد

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.