گنجور

 
نیر تبریزی

نفس بازپسین است ز هجرت جان را

مژده ای بخت که شد عمر به سر هجران را

طاقت باج غمش در دل ویرانه نماند

باز هشتم بوی این دهکده ویران را

محترم دار غم ای دل که خداوند کرم

گرچه کافر بود اکرام کند مهمان را

تندم از سر گذرد غافل و من غرق نگاه

نیست از تلوسه غرقه خبر طوفان را

دل شد از معتکف گوشه ابرو چه عجب

کنج محراب بود بی‌سر و بی‌سامان را

به نوک تیمار غباری کند از زلف تو چشم

دم به دم تر کند از اشک پر مژگان را

به خدنگم چو زنی سخت بکش بال کمان

ترسم آن سو گذرد پر ز هدف پیکان را

دست بر گردن جانان من و خلقی نگران

کو ندیدند مگر هیچ ببر چوگان را

کوس تسلیم فرو کوب که ویران افتد

نیر آن ملک که گردن ننهد سلطان را