گنجور

 
نیر تبریزی
 

خبر ما که برد باز بدان لعبت مست

کاندران حقه که سرّیکه نهفتیم شکست

که بمژگان سپرد غمزه و گهگاه بزلف

سر سربسته ما بین که رود دست بدست

قاتلم زحمت یک تیرنگه بیش نداد

ترک بیمار کمانکش نگر و قوت شست

ساقیا پر شده پیمانه ام از درد خمار

باده گر صاف و اگر در دیده هرچه که هست

شربتی گر زلب لعل تو نوشم تا حشر

مدعی باشم اگر شهد شناسم زکبست

دگر ای ترک کماندار مرنجان بازو

که نمانده است بجان تیر ترا جای نشست

چشم او کشتن عشاق بفردا نگذاشت

فکر فردا نکند مغبچه باده پرست

ناز چشم تو برم کز دل من جست نشان

هر خدنگ مژه گر زجله ابروی تو جست