گنجور

 
نیر تبریزی
 

لوحش الله صنما این چه دهان است و لب است

خوشه‌چینان به هم آیید که وقت رطب است

نه در اندیشه فردا و نه در حسرت دوش

الله الله شب وصل تو چه فرخنده شب است

در قیامت می کوثر ز تو باد ایزآمد

مستی اشتر بختی نه زآب عنب است

شکر است آن نه تکلم رطبست آن نه دهان

نمکست آن نه تبسم عسل است آن نه لب است

سرو سرکش اگر اینقامت رعنا بیند

پیش رفتار تو از پای نیفتد حطب است

بی‌محابا مگذر از سرم ای شوخ عراق

زآب چشمم به حذر باش که شط‌العرب است

ای که گفتی سپر از پنجه خوبان مفکن

دیگری جو که مرا جیب تهور قصب است

مشکل آن است که هر حادثه را سببی است

جز ملال تو که از صحبت ما بی‌سبب است

شب هجران تو شدم به خیالی آری

خسته را لذت خمیازه تقاضای تب است

گبرم از مام و بدر بی خبر آئی بر من

با رقیبت چه توان کرد که داء العصب است

با مده دل به بتان یا چو دهی حوصله کن

خانه آتش نکند آنکه حصارش قصب است

چونکه مقصود توئی راه چه دشوار و چه سهل

پرسش بادیه و کوه نه شرط طلب است

من به عمدا نه در اینجا به ره سرگردانم

از سر موی توام بند به پای ادب است

ای دل آماده پیکان سر مژگان باش

که نهان با منش آهسته نگاهی عجب است

وقت آن است که سرمست به گلزار آیی

خاصه امروز که عید است و زمان طرب است

مایه عیش و تنعم همه جمع است ولی

باغ بیروی دل افروز تو زندان شب است

کوی سبقت چه عجب گر برم از فارس فارس

که مرا ارث فصاحت ز امیر عرب است

آنمهین صادر اول که بدیوان بقاست

فرد آخر که ز طومار عمل منتخب است

نیّر اندر دو جهان این شرفم بس که مرا

اکتساب حسب از آن شه عالی نسب است