گنجور

 
نسیمی

چه نکته بود که ناگه ز غیب پیدا شد

هر آنکه واقف این نکته گشت شیدا شد

چه مجلس است و چه بزمی که از می وحدت

محیط قطره شد اینجا و قطره دریا شد

محیط بر همه اشیا از آن جهت شده ایم

که نون نطق الهی حقیقت ما شد

به غمزه مردم چشمت چه فتنه کرد ز پیش

که جان زنده دلانش اسیر سودا شد

رخت چه نقش نمود ای صنم در آیینه

که طوطی خرد آمد به نطق و گویا شد

دلم ز فتنه دجال از آن شده است ایمن

که روح قدسی ما همدم مسیحا شد

نقاب زلف بپوشان بر آفتاب رخت

که سر هردو جهان در طبق هویدا شد

بیا و سر مسما از اسم آدم جوی

که مستحق سجود (ش) ملک به اسما شد

مرا به وعده فردا ز ره مبر کامروز

ز لعل یار همه کام دل مهیا شد

مزن ز سر نهان بعد از این دم، ای صوفی

که هرچه در تتق غیب بود پیدا شد

به بوی زلف تو چندان دوید آهوی چین

که ناگه از کمر افتاد و ناف او وا شد

نسیمی از دو جهان نفی غیر از آنرو کرد

که نور ذات تو عین وجود اشیا شد