گنجور

 
نسیمی

سی و دو خط رخت گنج ترا افتتاح

ظلمت زلف تو شب، نور جمالت صباح

جان و جهان می دهم وصل ترا می خرم

بین که چه بیع و شری دید ضمیرم صلاح

راحت روحانیان از دم روح تو شد

یافت بقا آنکه یافت از در وصلت رواح

راح و رحیق غمت کرد جهان را غریق

بی خبران را نصیب نیست ازین روح و راح

باده باقی به ما، ساقی از آن خم بده

کز نم هر قطره اش پرشده جمله قداح

غازی میدان عشق پردل و یکدل بود

کز دل و جان بر میان بسته به مردی سلاح

پردلی و یکدلی در ره عشق آورد

زانکه نیابد وصال از سر لعب و مزاح

طالب حق کی شدی واصل ذات قدیم

گر نبدی در جهان حسن و جمالت ملاح

چونکه نسیمی رهید از سر پندار خویش

گشت بری، لاجرم، شد ز فنا استراح

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
حکیم نزاری

راحت روح من است رایحه روح راح

تا به صباح از مسا تا به مسا از صباح

ساقی طاووس فر طوطی شکّر شکن

مرغ سحر را بگو باز گشاید جناح

خواب گران تا به کی خیز سبک می بده

[...]

صامت بروجردی

چون به سعادت نمود ساقی فرخنده فال

ساغر عیش بهار به هر طرف مال مال

سلسله خرمی یافت ره اتصال

محول الحول داد زمانه را حسن حال

منشی ایام کرد طی سجل ملال

[...]

حاجب شیرازی

در این مبارک صباح شد می صافی مباح

شد می صافی مباح در این مبارک صباح

زانکه پدیدار شد رایت خیر و فلاح

روز ظهور حق است دوره صلح و صلاح

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه