گنجور

 
نسیمی

منم آن مجمع البحرین که پر لؤلؤی مرجان است

که دایم در خیال من لب و دندان جانان است

بیا ای طالب معنی! کنون بشنو به گوش جان

بیان از علم القرآن که الحق فضل رحمان است

«لباس سندس» حق را که آمد خلعت حوری

تو از «مدهامتان» برخوان که بر رخ خط ریحان است

ز «عینان نضاختان» بنوش این شیر چون امی

ز شرح سینه چون دیدی که جاری زان دو پستان است

چو عین سلسبیلی شد روان از خط زیر لب

بخور کاسی دو زان کوثر، علی چون ساقی آن است

درخت منتهی را جا (از آن) در این بهشت آمد

که سی و دو سخن از وی محیط چرخ گردان است

حیات جاودان جاری در این خلد است ز فضل حق

که یک قطره ز جوی او هزاران بحر عمان است

بیاور جام پرباده، الا ای ساقی ساده!

که تا ظاهر کند رمزی علی از حق که پنهان است

چو انس و جن شدند کافر، شدند یأجوج و هم مأجوج

از آن سدی که ذوالقرنین بر ایشان بست ایمان است

زمین بشکافت و شد ظاهر ز حق آن آیت دابه

مریض عشق را دیگر بجز مردن چه درمان است