گنجور

 
عمادالدین نسیمی
 

پاک دار آینه ات آینه اللهی

گر در آیینه جان صورت حق می خواهی

گر شوی خاک نشین بر در میخانه چو ما

ملک جاوید بدست آری و شاهنشاهی

هر که را آتش سودای تو در دل نگرفت

کی چو شمع از دل عاشق بودش آگاهی

شده ام عاشق آن چهره که با حسن رخش

مهر و مه را نرسد دعوی صاحب جاهی

پایه قدرت اگر بگذرد از فرق فلک

روی بر خاک درش تا ننهی در چاهی

کشوری کان رخ زیبای تو دارد در حسن

کمترین قطعه اش از ماه بود تا ماهی

هر که را بخت به کوی تو هدایت نکند

نبود حاصل عمرش بجز از گمراهی

دامن زلف سیاهت به کف آرم روزی

اگرم دست سعادت نکند کوتاهی

بیش از آن ناز کی و حسن و جمال است تو را

که گلی گویمت ای جان جهان! یا ماهی

گرچه دلق عسلی نیستم اما چون شمع

کرده ام ز آتش دل چهره گلگون کاهی

ای نسیمی! تو برو خاک در میکده باش

چون یقین شد که نظر یافته درگاهی