گنجور

 
نسیمی

پیش روی فضل حق جان را یقین قربان کنم

سی و دو نور خدا را سر به سر اعیان کنم

هر که او خواهد که گردد واقف سر ازل

پیش ما آید که او را دم به دم آسان کنم

سر عهد لم یزل شد ظاهر از فضل اله

از دم فضل الهی بر همه احسان کنم

علم الاسما ز آدم شد عیان سی و دو بود

شد عیان از وجه تا خواندیم کی پنهان کنم

هم نماز و روزه و حج و طواف کعبه را

دیده ام از روی جانان تا ابد دوران کنم

هفت کوکب نه فلک اندر یمین فضل حق

بود و این هرکس نداند نام او شیطان کنم

تا نسیمی روی جانان دید از فضل اله

عمر خود را جاودان در خواندن قرآن کنم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
وحشی بافقی

بود این شرط عزا کاول وداع جان کنم

جسم را آنگه سزای خوش در دامان کنم

سنگ بردارم هنوزم جان برون ننهاده رخت

تا رود غمخانهٔ تن بر سرش ویران کنم

لیکن این تدبیرها خواهد فراغ خاطری

[...]

صفایی جندقی

تا نمیرم کی ز افغان چاره ی هجران کنم

درد هجران را به جان کندن مگر درمان کنم

دامن از دستم کشیدی دیگرم زین در مران

تا مگر خاکی به سر از دست آن دامان کنم

صد جهانم جان و سر در پای او ممکن نبود

[...]

میرزا حبیب خراسانی

تا بکی همراهی این عقل سرگردان کنم

عقل را امشب بپای خم می قربان کنم

من که خط پادشاهی دارم از سلطان عشق

بر سر سلطان عقل و خیل او فرمان کنم

مشکل افتاده است کارم سخت از دست خرد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه