گنجور

 
نسیمی

به بوی زلف مشکینت گرفتار صبا بودم

چه دانستم من خاکی که عمری باد پیمودم

مرا چون عود می‌سوزی و بوی من همی‌آید

که روزی یا شبی ناگه (بگیرد) دامنت دودم

من از دیده چه‌ها دیدم! چه‌ها آورد بر رویم

که جز خون جگر کاری ز آب دیده نگشودم

به جامی دستگیری کن مرا ساقی که مخمورم

می صافی اگر نبود به دردی از تو خشنودم

چو آگه نیستند ار شیوه چشم تو هشیاران

به جامی بی‌خبر گردان چو چشم خویشتن زودم

صفایی از قدح پیداست امشب از می صافی

که عکسی در قدح ساقی ز حسن خویش بنمودم

نسیمی! شست‌وشویی ده به می این دلق ازرق را

که دلگیر است و تاریک دلق زرق‌اندودم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
کسایی

جوانی رفت و پنداری بخواهد کرد بدرودم

بخواهم سوختن دانم که هم اینجا بپرهودم

به مدحت کردن مخلوق ، روح ِ خویش بشخودم

نکوهش را سزاوارم که جز مخلوق نستودم

فرخی سیستانی

دلا یار دگر جستی بدین کار از تو خوشنودم

تو از زاری بیاسودی من از خواری بیاسودم

تن اندر مهر آن کز من نیندیشد بفرسودم

روان اندر هوا و مهر بد مهری بیالودم

نه روزی راست بنشستم نه یک شب شادبغنودم

[...]

محتشم کاشانی

ز لطف و قهر او و در خندهای گریه آلودم

نمی‌یابم که مقبولم نمی‌دانم که مردودم

ز جرمم در گذر یا بسملم کن به کی داری

در آب و آتش از امید بود و بیم نابودم

به یک تقصیر در مجلس به گرد خجلت آلودی

[...]

مشتاق اصفهانی

نیامد بر لبم آهی ز سوز عشق تا بودم

سراپا سوختم اما بکس ظاهر نشد دودم

قدح‌پیما تو با اغیار دوش و تا سحر هر دم

من از حسرت ز خون دل چه ساغرها که پیمودم

سزد اشک ار بدامن بستر دیار از رخم اکنون

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه