به بوی زلف مشکینت گرفتار صبا بودم
چه دانستم من خاکی که عمری باد پیمودم
مرا چون عود میسوزی و بوی من همیآید
که روزی یا شبی ناگه (بگیرد) دامنت دودم
من از دیده چهها دیدم! چهها آورد بر رویم
که جز خون جگر کاری ز آب دیده نگشودم
به جامی دستگیری کن مرا ساقی که مخمورم
می صافی اگر نبود به دردی از تو خشنودم
چو آگه نیستند ار شیوه چشم تو هشیاران
به جامی بیخبر گردان چو چشم خویشتن زودم
صفایی از قدح پیداست امشب از می صافی
که عکسی در قدح ساقی ز حسن خویش بنمودم
نسیمی! شستوشویی ده به می این دلق ازرق را
که دلگیر است و تاریک دلق زرقاندودم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به توصیف احساسات عمیق خود نسبت به محبوب میپردازد. او ابتدا از جذابیت زلف و بوی مشکین محبوب سخن میگوید که او را اسیر کرده است. سپس به یادآوری تجارب تلخ خود میپردازد و از دردهایی که در طول زندگیاش متحمل شده، سخن میگوید. شاعر از ساقی میخواهد که به او کمک کند و او را با می ناب مست کند. او به این نکته اشاره میکند که اگر دیگران از زیبایی چشم محبوب بیخبر باشند، او ولی در غم و شیدایی است. در پایان، شاعر از ساقی میخواهد که با می، لباس تیره و ناامیدیش را شستوشو دهد و به او آرامش ببخشد. در کل، شعر بیانگر جاذبه، درد و طلب آرامش است.
هوش مصنوعی: من به بوی زلف سیاه تو بدون اینکه بفهمم، گرفتار نسیم صبحگاهی بودم. چه میدانستم من که در این دنیا انسان بیارزشی هستم و عمرم را در بادها گذراندهام.
هوش مصنوعی: تو مانند عود به من حیات میبخشیدی و از من بویی به مشام میرسد، روزی یا شبی ناگهانی ممکن است که دامن تو به دود من آغشته شود.
هوش مصنوعی: من در زندگی چیزهای زیادی را از نزدیک تجربه کردهام و مشکلاتی به سراغم آمده که جز اشک و غم، هیچ راهی برای درمان آنها پیدا نکردهام.
هوش مصنوعی: ای ساقی، به من کمک کن و جامی به دستم بده، زیرا که مست هستم و اگر هم که شراب صاف نباشد، من از تو راضی هستم.
هوش مصنوعی: اگر هشیاران از روش چشم تو آگاه نباشند، آنها را در جامی بیخبر غرق میسازم، مانند اینکه خودم به زودی از چشم خود بیخبر شوم.
هوش مصنوعی: امشب از شراب صاف و زلالی که در جام است، زیبایی خود را به تصویر کشیدهام و از این طریق حضور دلربای ساقی را احساس میکنم.
هوش مصنوعی: ای نسیم! لطفا این لباس آبی رنگ را بشوی که دلم را گرفته و تاریک شده است. به خاطر این لباس زرق و برق، روح و احساساتم زیر بار غم قرار دارد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
جوانی رفت و پنداری بخواهد کرد بدرودم
بخواهم سوختن دانم که هم اینجا بپرهودم
به مدحت کردن مخلوق ، روح ِ خویش بشخودم
نکوهش را سزاوارم که جز مخلوق نستودم
دلا یار دگر جستی بدین کار از تو خوشنودم
تو از زاری بیاسودی من از خواری بیاسودم
تن اندر مهر آن کز من نیندیشد بفرسودم
روان اندر هوا و مهر بد مهری بیالودم
نه روزی راست بنشستم نه یک شب شادبغنودم
[...]
ز لطف و قهر او و در خندهای گریه آلودم
نمییابم که مقبولم نمیدانم که مردودم
ز جرمم در گذر یا بسملم کن به کی داری
در آب و آتش از امید بود و بیم نابودم
به یک تقصیر در مجلس به گرد خجلت آلودی
[...]
نیامد بر لبم آهی ز سوز عشق تا بودم
سراپا سوختم اما بکس ظاهر نشد دودم
قدحپیما تو با اغیار دوش و تا سحر هر دم
من از حسرت ز خون دل چه ساغرها که پیمودم
سزد اشک ار بدامن بستر دیار از رخم اکنون
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.