گنجور

 
محتشم کاشانی

ز لطف و قهر او در خنده های گریه‌آلودم

نمی‌یابم که مقبولم، نمی‌دانم که مردودم

ز جرمم در گذر یا بسملم کن، تا به کی داری

در آب و آتش از امید بود و بیم نابودم

به یک تقصیر در مجلس به گرد خجلت‌آلودی

رخی را کز وفا عمری به خاک درگهت سودم

به گفتار غرض گو ناامیدم ساختی از خود

بلی مقصود من این بود دیگر نیست مقصودم

چه اندیشم دگر از گرمی بازار بدگویان

که نه فکر زیان ماندست نه اندیشه سودم

چو شمعم گر تو برداری سر از تن در حقیقت به

که چون مجمر نهد غیری به سر تاج زراندودم

به قول ناکسانم بیش ازین مانع مشو زین در

که در خیل سگانت پیش ازین من هم کسی بودم

اگر چون محتشم صدبارم اندازی در آتش هم

چنان سوزم که جز بوی وفایت ناید از دودم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
کسایی

جوانی رفت و پنداری بخواهد کرد بدرودم

بخواهم سوختن دانم که هم اینجا بپرهودم

به مدحت کردن مخلوق ، روح ِ خویش بشخودم

نکوهش را سزاوارم که جز مخلوق نستودم

فرخی سیستانی

دلا یار دگر جستی بدین کار از تو خوشنودم

تو از زاری بیاسودی من از خواری بیاسودم

تن اندر مهر آن کز من نیندیشد بفرسودم

روان اندر هوا و مهر بد مهری بیالودم

نه روزی راست بنشستم نه یک شب شادبغنودم

[...]

نسیمی

به بوی زلف مشکینت گرفتار صبا بودم

چه دانستم من خاکی که عمری باد پیمودم

مرا چون عود می‌سوزی و بوی من همی‌آید

که روزی یا شبی ناگه (بگیرد) دامنت دودم

من از دیده چه‌ها دیدم! چه‌ها آورد بر رویم

[...]

مشتاق اصفهانی

نیامد بر لبم آهی ز سوز عشق تا بودم

سراپا سوختم اما بکس ظاهر نشد دودم

قدح‌پیما تو با اغیار دوش و تا سحر هر دم

من از حسرت ز خون دل چه ساغرها که پیمودم

سزد اشک ار بدامن بستر دیار از رخم اکنون

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه