من نکنم دیده باز تا ننمائی تو روی
من نگشایم زبان تا تو نگوئی بگوی
عشق تو مشاطهوار جلوهگر حسن توست
کرد جهانی خراب، وصل تو ننمود روی
بی لب جان بخش تو همچو سفالیم خشک
بادهٔ عشق تو را کاسهٔ سرها سبوی
قوّت دریاکشی د رخور هر قطره نیست
طاقت می نیستم، مست شدستم به بوی
داده دو صد فتنه را جای به هر کنج چشم
بسته هزاران بلا در خم هر تار موی
ناصر اگر میبری گوی ز میدان عشق
زلفِ چو چوگانش را از سر خود ساز گوی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر با عشق خود سخن میگوید و تأکید میکند که تا محبوبش را نبیند، هیچ اقدامی نخواهد کرد. او بیان میکند که عشق محبوبش به زیباییاش جلوه میدهد و زندگیاش را تحت تأثیر قرار داده است. شاعر احساس میکند بدون لبان محبوبش خشک و بیروح است و عشق او را به سوی دیوانگی کشانده است. همچنین، او از قدرت عشق و تأثیر آن بر وجودش صحبت میکند و در نهایت به محبوب میگوید که اگر او وارد میدان عشق میشود، باید زلفش را مثل یک چوگان به کار گیرد.
هوش مصنوعی: من تا زمانی که تو روی خودت را به من نشان ندهی، چشمهایم را باز نمیکنم و زبانم را برای سخن گفتن نمیگشایم، مگر اینکه تو آغاز کنی و چیزی بگویی.
هوش مصنوعی: عشق تو همچون آرایشگری است که زیباییات را به نمایش میگذارد و به همین خاطر، دنیا را دچار نابودی کرده است. اما من هنوز نتوانستهام چهرهات را در آغوش بگیرم و به وصالت برسم.
هوش مصنوعی: بدون لبان تو که جان را به زندگی میآورد، ما مانند سفالی خشک هستیم. نوشیدنی عشق تو در کاسه سرهای ما مانند یک سبوی ارزشمند است.
هوش مصنوعی: قدرت دریا به خاطر هر قطرهاش نیست، من توان تحمل ندارم و از بوی خوش مست شدهام.
هوش مصنوعی: در اینجا بیان شده که چشمهای بسته میتوانند رازهای زیادی را پنهان کنند و در هر تار موی انسان، میتوان هزاران مشکل و دشواری را پیدا کرد. به عبارت دیگر، دوری از آگاهی و بصیرت میتواند به بروز فتنهها و مصیبتهای فراوانی منجر شود.
هوش مصنوعی: اگر ناصر در میدان عشق میخواهی پیروز شوی، باید زلفهایش را به گونهای در اختیار بگیری که مانند گوی در بازی کرهای باشد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای پسر میگسار، نوش لب و نوش گوی
فتنه به چشم و به خشم فتنه به روی و به موی
ما سیکی خوار نیک، تازه رخ و صلحجوی
تو سیکی خوار بد، جنگ کن و ترشروی
خوش بود اندر بهار یار شده صلح جوی
ساخته رود و سرود چنگ زن و شعرگوی
تازه بنفشه به دشت، لاله بر اطراف جوی
گشته یکی لعل رنگ گشته دگر مشکبوی
حال فلک را مجوی سیر ملک را مگوی
سلک جواهی مگیر بر ره معنی بپوی
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.