ز زلفت دم زدم، دودی برآمد از دهان من
لبت را یاد کردم، سوخت از آتش زبان من
لبت جان است و جان من رسیده از غمت بر لب
بیا لب بر لبم نه تا شود پیوند جان من
زدی پیکان غمزه بر دلم، از پشت بیرون شد
دوائی نیست، بیرون رفت تیری از کمان من
جدائی در میان افتاد و من این دوستتر دارم
که از تو تیغ زهر آلود باشد بر میان من
اگر در آب و خاک من بکشتی تخم سودایت
چرا درد تو میروید ز مغز استخوان من
بتم را دوش میگفتم، نهم بر آستانت سر
بگفتا عار میدارد از این سر آستان من
بگفتم طبع نازک را ز ناصر یاد ده روزی
بگفتا جای هر خاری نباشد گلستان من
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و غم جدایی است. شاعر از زلف معشوقش یاد میکند و با زبان شعری، احساسات عمیق خود را بیان میکند. لب معشوق برای او جان میآورد و او را با آتش عشق میسوزاند. شاعر از تیر غمزهی معشوقش که قلبش را هدف قرار داده، سخن میگوید و احساس درد ناشی از جدایی را بیان میکند. او همچنین اشاره میکند که دوست دارد در وجود او غم باشد، و به نوعی عشق را در میان درد و جدایی میبیند. در نهایت، به ناکامی در یافتن آرامش و زیبایی در زندگی اشاره دارد، و میگوید که هر خاری نمیتواند جای گلستان را بگیرد.
هوش مصنوعی: از موهایت صحبت کردم و دودی از دهانم بلند شد. وقتی لبهایت را به خاطر آوردم، زبانم مانند آتش سوخت.
هوش مصنوعی: لب تو زندگی من است و عشق تو باعث شده تا جانم به لب برسد. بیا و لبهایت را بر لبهایم بگذار تا پیوندی بین جان من و تو برقرار شود.
هوش مصنوعی: تو با نگاه دلربایت به من زخم زدی و این زخم آنقدر عمیق شد که دیگر راهی برای درمانش وجود ندارد. همچون تیری که از کمان رها میشود، درد و غم از دل من بیرون رفته است.
هوش مصنوعی: در جدایی ما فاصلهای ایجاد شده و من به دوستی که با وجود تلخی، همچنان بر روی من تاثیر میگذارد، بیشتر علاقهمند شدهام.
هوش مصنوعی: اگر در سرزمین و آب و خاک من تخم عشق تو را بکاری، چرا این درد و رنج تو از اعماق وجودم زاییده میشود؟
هوش مصنوعی: دیشب با معشوقم صحبت میکردم و گفتم که سرم را به آستان تو میگذارم، ولی او گفت که این سر را از آستان خود نمیپذیرد و احساس شرم میکند.
هوش مصنوعی: گفتم به دل لطیف و حساس خودم آموختن از ناصر را، اما او پاسخ داد که هر جایی برای گل و خوشبختی مناسب نیست، و نمیتوان در هر شرایطی انتظار زیبایی و آرامش داشت.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
وصیت می کنم، گر بشنود ابرو کمان من
پس از مردن نشان تیر سازد استخوان من
زبان اوست ترکی گوی و من ترکی نمی دانم
چه خوش بودی، اگر بودی زبانش در دهان من
به شکر نسبت لعل لب جان پرورش کردم
[...]
حدیث یار شیرین لب نگنجد در دهان من
که باشم من که نام او برآبد بر زبان من
رنیم روزی از چشمت بکشتن داد پیغامی
هنوز آن مژده دولت نرفت از گوش جان من
نسیم دوستی آبد سگان آستانش را
[...]
فدای آن سگ کو باد جان ناتوان من
که بعد از مرگ در کوی تو آرد استخوان من
چو داری عزم رفتن، با تو نتوان درد دل گفتن
که وقت رفتن جانست و میگیرد زبان من
من از بی مهری آن ماه مردم، کی بود، یارب؟
[...]
ندارد جوهر افشای غم، تیغ زبان من
نمک بر چشم سوزن می زند زخم نهان من
دل صیاد می لرزد به دام از دانه اشکم
خطر دارد قفس از ناله آتش زبان من
ز عشق بی زوالی در خود آن گرمی گمان دارم
[...]
ز بی برگی بود لبریز رونق گلستان من
بهار از جای برخیزد به تعظیم خزان من
شکاراندازیی بی سعی تقدیر آرزو دارم
به زور دیگری تا کی جهد تیر از کمان من؟
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.