میرفت جان ز بهر دل مبتلای من
میگفت دوست را که تو بنشین به جای من
تن شد ضعیف و یار نیامد به عیادتم
میلی به استخوان ننماید همای من
خواندم دعا و سوی فلک کردمش روان
شد سنگ و باز بر سرم آمد دعای من
بر خاک آستان تو تا سر نهادهام
خورشید سرمه میکند از خاک پای من
زاهد مرا به صومعه چون ره نمیدهد
کو رند تا به دیر شود رهنمای من
چشمت طبیب جان و دل دردمند ماست
بیمار شد طبیب که سازد دوای من
من جز برای بندگی تو نبودهام
با آنکه هیچ وقت نبودی برای من
ناصر نظر به ملک دو عالم نمیکند
تا گفتهای که هست فلان گدای من
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از دردهای خود و نداشتن یاری صحبت میکند. او به محبوب خود اشاره میکند که حاضر نیست بهجای او درد و رنجش را تحمل کند. شاعر از ناتوانی و ضعف خود میگوید و به عدم حضور یار در بیماریاش اشاره میکند. دعاهایی که کرده، نه تنها کمکی نکرده، بلکه برایش دردسر ایجاد کرده است. او در آستان محبوبش سر به خاک نهاده و احساس سرما و تنهایی میکند. زاهد که به عبادت و صومعه مشغول است، اجازه نمیدهد شاعر به او نزدیک شود و برایش راهنمایی کند. در نهایت، شاعر به این نکته اشاره میکند که تنها هدفش بندگی محبوبش بوده، در حالی که محبوب هیچگاه به او توجه نکرده است.
هوش مصنوعی: روح من به خاطر دل بیمارم در حال جدایی بود. به دوست میگفت که تو جای من بنشین.
هوش مصنوعی: تنم ضعیف شده و یارم به عیادت من نیامده است. پرندهام میلی به استخوانهایم ندارد.
هوش مصنوعی: دعا کردم و خواستم به آسمان برود، ناگهان سنگی به سمت من آمد و دعای من به سراغم برگشت.
هوش مصنوعی: من به درگاه تو چنان سجده کردهام که خورشید از خاک پایم رنگ سرمه میگیرد.
هوش مصنوعی: زاهد نمیگذارد که من به صومعه بروم، چون او نمیخواهد به من راهی بدهد. اما من به رندی نیاز دارم که مرا در مسیر حق، به سمت میخانه راهنمایی کند.
هوش مصنوعی: چشمانت مانند یک پزشک هستند که روح و دل ما را درمان میکنند. اما اکنون خودِ پزشک دچار بیماری شده و نمیتواند برای درمان من دارویی پیدا کند.
هوش مصنوعی: من فقط برای خدمت کردن به تو وجود داشتم، در حالی که تو هیچگاه برای من نبودی.
هوش مصنوعی: ناصر به زیبایی و عظمت جهان توجهی ندارد، تا وقتی که کسی بگوید او از گدایان من است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای بوده در قفای تو دایم دعای من
بیگانگی مکن که شدی آشنای من
دست از جفا بدار، وگرنه دعا کنم
تا داد من ز تو بستاند خدای من
گر من دعا کنم به سحرگاه، وای تو
[...]
ای اوفتاده در غم عشقت ز پای من
گر دست اوفتاده نگیری تو، وای من!
نای دلم مگیر به چنگ جفا چنین
کز چنگ محنت تو ننالم چو نای من
پشتم چو چنبر از غم و نیکوست ماجری
[...]
ای در بلا فتاده دل مبتلای من
کس را مباد هیچ بلا چون بلای من
از درد عشق یار چنان مبتلا شدم
کاندر جهان طبیب نداند دوای من
عشق از برای دل بود و دل برای عشق
[...]
ای سبز پر کرشمه مشکین قبای من
سر تا قدم بلای سیاهی برای من
با جامه سیاه که در عین شوخیی
دلجوتری ز مردمک دیده های من
چشم تو گرچه کشت بیک دیدنم ولی
[...]
چون نعش من برند برون از سرای من
محنت برهنه پای دود از قفای من
من ذرهای سرشته ز هیچم نه آفتاب
تا پوشد این خرابه سیه در عزای من
در دوزخ افکنید به حشرم که کرده است
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.