گنجور

 
ناصر بخارایی

سر گشته‌ام ز بخت نگونسار خویشتن

تر دامنم ز چشم گهربار خویشتن

درّ خوشاب دیده به دامن همی‌کشد

صراف عشق بر سر بازار خویشتن

ای جان مرا تو بارگرانی، کرانه گیر

بر مرکب ضعیف منه بار خویشتن

واعظ نگر به اهل یقین می‌کند خلاف

بیچاره گرم گشته به گفتار خویشتن

قاضی چگونه حیله کند درد عشق را

او را بس است زحمت دستار خویشتن

یاری به یاد دارم و چون باد می‌روم

حیران و خسته در طلب یار خویشتن

مانند حاجب تو طبیبی ندیده‌ام

دایم نشسته بر سر بیمار خویشتن

ناصر محقرست، نیرزد به ضرب تو

اندیشه کن ز خنجر خونخوار خویشتن

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
قطران تبریزی

ای جان من خریده بدیدار خویشتن

کرده مرا بمهر خریدار خویشتن

من جان و مال خویش ندارم ز تو دریغ

وز من دریغ داری دیدار خویشتن

تا گشت زیر غالیه گلنار تو نهان

[...]

اهلی شیرازی

ما خود بریده ایم دل از کار خویشتن

لیکن تو رحم کن بگوفتار خویشتن

من جان فروشم و تو بهیچم نمی خری

کس چون تو نیست واقف بازار خویشتن

ما گفته ایم با تو تو با ما مگوی هیچ

[...]

سام میرزا صفوی

از بسکه رفته ام بر دلدار خویشتن

شرمنده ام ز رفتن بسیار خویشتن

صفای اصفهانی

من تاجرم بدکه بازار خویشتن

بر دست نقد جان و خریدار خویشتن

هر دانشی که بود مرا صرف دید شد

دیوانه شد دلم پی دیدار خویشتن

ایوان ملک قصر ملک دیده ام کنون

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه