گنجور

 
ناصر بخارایی

اگر ای باد تو را بر در او هست قبول

خاک را نیز چنان کن که شود وجه قبول

ننمائی سبکی تا نشود گرد و غبار

که سر یار گران است و دل دوست ملول

به چه ارزم من خاکی که روم بر در او

از کجا در سرم افتاد چنین فکر فضول

گر به زلفش برسی ذکر پریشانی من

نکنی هیچ، مبادا که شود قصه به طول

گویش از من که دگر نیست رسولی به برم

چو سوی بنده خود‌آئی تو چه حاجت به رسول

من به سودای تو مشغولم و از خود فارغ

تو ز من فار غ و با حسن رخ خود مشغول

قابل دولت وصل تو نباشد ناصر

تا به اقبال قبول تو نگردد مقبول

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
جامی

ساقیا زین هنر و فضل ملولیم ملول

ساغری ده که بشوییم ز دل نقش فضول

مشکل عشق چو حل می نشود چند نهیم

گوش ادراک بر افسانه اوهام و عقول

سحر از کوی خرابات برآمد مستی

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از جامی
قصاب کاشانی

آنکه از خون جگر شستن دل کرد قبول

می‌توان گفت که شد در ره عشقت مقبول

ما نکردیم به جز درد و غمت هیچ وصول

هرکس از مهره مهر تو به نقشی مشغول

یغمای جندقی

گر بر این باطله یغما کرم شبه رسول

نکشد خط قبول

جیحون یزدی

مقصد کون محمد که در ادراک عقول

انبیاراست خداوند و خداراست رسول

وربهرعالمش از قدر خروج است و دخول

فرق نزدش نه زعمق و نه زعرض و نه زطول

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه