گنجور

 
ناصر بخارایی

می‌شود در تاب چشم روشنش

گر بود پروانه در پیرامنش

تا بدیدم صبر من سیماب شد

در بر سیمین دل چون آهنش

نبود آن مه را زیانی گر شوم

چون عطارد خوشه‌چین خرمنش

لالهٔ رویش همی‌بیند چمن

لال می‌گردد زبان چون سوسنش

ساقیا از حلق شیشه خون بریز

چند باشد خون رز در گردنش

غنچه را سر در گریبان از حیاست

خیز و بر کن ای صبا پیراهنش

گر ببیند حال من از جور دوست

دشمن من رحم آید بر منش

در دل تیره اگر تنگ است جای

می‌نشانم بر دو چشم روشنش

گر شود ناصر به خواری خاک راه

گرد ننشیند همی بر دامنش

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
حکیم نزاری

رشک میبر بر سگان ای سگ منش

همچو سگ می‌کش ز دو نان سرزنش

امیر حسینی هروی

دل که در دستم نیامد دامنش

چون شفق در خون زدم پیراهنش

اوحدی

نیست عیب ار دوست می‌دارم منش

با چنان رویی که دارد دشمنش؟

دشمن از دستم گریبان گو: بدر

من نخواهم داشت دست از دامنش

از دری کاندر شود ماهی چنین

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه