گنجور

 
ناصر بخارایی

باد صبح از بوی زلفت بیقراری می‌کند

می‌رود در خاک کویت جان سپاری می‌کند

می‌کند مشک تتاری بوی از زلف تو وام

زلف تو خون در دل مشک تتاری می‌کند

می‌زند هر لحظه بر سوز دل عشاق تیر

چشم تو در عین مستی هوشیاری می‌کند

بر سر چشمت نشسته ابروان پیوسته خم

چون طبیب راست‌گو بیمارداری می‌کند

کس نیاید بر سر بیمار پرسی جز خیال

در حق من راستی حق‌گزاری می‌کند

شب همه شب هندوی چشمم ز سیلاب سرشک

در گلستان خیالت آبیاری می‌کند

دوستکامی می‌کنم گر دوست گامی می‌نهد

بختیاری می‌شوم گر بخت یاری می‌کند

کار من زاری‌ست اکنون چون زر و زورم نماند

ماند ناصر بی زر و بی زور، زاری می‌کند

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
اثیر اخسیکتی

گرد قهرت، دیده ی خورشید تاری میکند

زانکه روزکار، تیغت، روزگاری میکند

امیرخسرو دهلوی

جان که چون تو دشمنی را دوستداری می‌کند

دشمن خود را به خون خویش یاری می‌کند

دل که مهمان خواند بر جانم بلا و فتنه را

کارداران غمت را حق‌گزاری می‌کند

یک دل آبادان نپندارم که ماند در جهان

[...]

کمال خجندی

بر عزیزان غمزهٔ شوخ تو خواری می‌کند

غمزهٔ تو خواری و زلف تو باری می‌کند

در ملاک عاشق بیچاره چشم و زلف تو

این یکی بی‌صبری و آن بی‌قراری می‌کند

اگر نماید خوبرو جور و کند صد دشمنی

[...]

فرخی یزدی

آنچه را با کارگر سرمایه‌داری می‌کند

با کبوتر پنجه باز شکاری می‌کند

می‌برد از دست‌رنجش گنج اگر سرمایه‌دار

بهر قتلش از چه دیگر پافشاری می‌کند؟

سال و مه در انتظار قرص نان شب تا به صبح

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه