در میکده می در خمی، میگفت و میزد جوشها
تا من ز دُردی نگذرم، ننشینم آنگه با صفا
تا من نگردم لعلگون، نایم ز علتها برون
گرد دهان نازکان گشتن نمیشاید مرا
گر با مخالف میرسم، تندی و تیزی میکنم
پیش حریف خوشتن هستم همه نوش و شقا
چون شد سبو از می تهی، پر گشت از ما باطنش
هر دم نهد سر بر زمین کبرش نماند از کبریا
آن ابر در دریا کشی، میبود از آن رو سیل او
سرمست و غلتان میرود، سر را نمیداند ز پا
از جام زرین ملک ذره به بوئی مست شد
گه چرخ میزد در زمین، گاهی معلق در هوا
خمها به دست جام می، پیغام ناصر میدهند
گر ذوق هستی بایدت سر را بنه بر پای ما
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره حال و هوای میکده و شادی ناشی از نوشیدن شراب صحبت میکند. شاعر اشاره میکند که تا زمانی که از درد و مشکلات نگذرد، نمیتواند با شادی بنشیند. او با توصیف رنگ لعل و زیبایی نازکدلان، نشان میدهد که عشق و شراب او را سرمست کرده است. همچنین، به مفهوم خودی و دوستی با حریفان نیز اشاره میکند و میگوید که باید از غرور خود دور شود. در نهایت، شاعر با اشاره به جامهای زرین و حال بهشتی ناشی از نوشیدن، به دعوت از دیگران میپردازد که برای داشتن ذوق و شادابی باید به او بپیوندند.
هوش مصنوعی: در میخانه، وقتی که مشغول نوشیدن و خوشگذرانی بودم، صحبت میکردم و هیجان داشتم تا اینکه از حالت مستی خارج نشوم و به آرامش نرسم.
هوش مصنوعی: تا وقتی که من به زیبایی و جذابیت نرسم، نمیتوانم از مشکلات و دردسرها رهایی پیدا کنم و نمیتوانم به خاطر دلرباها و دلنشینیها متوجه خودم بشوم.
هوش مصنوعی: اگر با دشمنان خود برخورد کنم، در مواجهه با آنها تند و تیز میشوم، اما در حضور دوستانم، شاد و خوشحال هستم.
هوش مصنوعی: وقتی که ظرف شراب خالی شد، باطن آن یعنی درونش هر لحظه بر زمین سر فرود میآورد و دیگر از عظمت و بزرگی خبری نیست.
هوش مصنوعی: ابر به دریا میافتد و به همین دلیل، سیل آن سرش را نمیداند و در حال غلتیدن و سرمستی است.
هوش مصنوعی: از دور جام طلایی به هوا تاب میخورد و بوی خوشی به مشام میرسید. گاهی بر زمین میچرخید و گاهی در هوا معلق میماند.
هوش مصنوعی: شراب در دست خمها به پیغام ناصر میرسد. اگر لذت میخواهی، باید سر خود را بر پای ما بگذاری.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
کوس تو اندر خوردنی، هر روزگار اندر منه
باد برگست و قفا سفت و سیل و عصا؟
ای گنبد زنگارگون ای پرجنون پرفنون
هم تو شریف و هم تو دون هم گمره و هم رهنمون
دریای سبز سرنگون پر گوهر بی منتها
انوار و ظلمت را مکان بر جای و دائم تازنان
ای مادر نامهربان هم سالخورده هم جوان
[...]
طال اللّیالی بَعدَکُم و اَبیَضَّ عَینی مِن بُکا
یا حَبّذا اَیّا مَنا فی وَصلکم یا حَبّذا
آه از غم آن خوش پسر کز هجر او عمرم به سر
رفت و نیامد زو خبر جز حسرت و رنج و عَنا
اندر فراق دلبرم حیران شد این دل در برَم
[...]
زلف و رخت چون روز و شب زان زلفکان بلعجب
افگنده در شور و شغب جان و دل عشاق را
ای رستخیز ناگهان وی رحمت بیمنتها
ای آتشی افروخته، در بیشهٔ اندیشهها
امروز خندان آمدی، مفتاح زندان آمدی
بر مستمندان آمدی، چون بخشش و فضل خدا
خورشید را حاجب تویی، اومید را واجب تویی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.