گنجور

 
ناصر بخارایی

عاشق که دور ماند ز معشوق زنده نیست

بر من مخند بخت که این جای خنده نیست

تا غایبی ز چشم من ای پادشاه حسن

بی تو چه محنت است که بر جان بنده نیست

گلگون اشک راندم و در تو نمی‌رسم

با آنکه هیچ اسب بدینسان دونده نیست

بر من بلا شده است زبانهای دشمنان

ما را بلای عشق تو تنها بسنده نیست

ناصر ز تو جدا نشود گر شود هلاک

جان کنده‌ام ولی دلم از یار کنده نیست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
بیدل دهلوی

رنگم درین چمن به هوس پر زننده نیست

یعنی پر شکسته به جایی رسنده نیست

عمری‌ست موج گوهر ما آرمیده است

نبض نگه به دیده حیران جهنده نیست

افتاده‌ایم در قدم رهروان بس است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه