گنجور

 
جویای تبریزی

در تماشای رخت تاب و توان از ما نیست

در ره شوق به جان تو که جان از نیست

موج را صورت هستی نبود جز دریا

دل مسافر چو شد از سینه زبان از ما نیست

غیر یک بوسه نداریم تمنا زان لعل

آن دو لب نیست گر از ما دو جهان از ما نیست

شمع را شعله زخاموشی جاوید رهاند

گر نباشد سخن عشق زبان از ما نیست

پا به دامان قناعت به توکل بنشین

رفته هر کس ز پی سود و زیان از ما نیست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ناصر بخارایی

جان ما بی شرفِ‌ صحبت جانان خوش نیست

حکم سلطان وصالست که هجران خوش نیست

بی لب و عارض او دیده ندارد نوری

بی وجود گل و مل طرف گلستان خوش نیست

ساقیا بادهٔ روشن، که جهان تاریک است

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از ناصر بخارایی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه