گنجور

 
سیدای نسفی

اگر بردارد از رخ پرده خورشید جهانتابش

شود سنگ فلاخن کهکشان را چرخ مهتابش

ز فعل خویش ظالم وقت بیماری کند توبه

به هوش باز آید و دیوانه را افسون کند خوابش

صدف را به که بگشاید دکان در عالم دیگر

در این بازار ارزانست گوهرهای نایابش

ز دوران زمین و قصه قارون چه می پرسی

محیط است این و افتادست کشتی ها به گردابش

نشد از ناخدا بر ساغرم کیفیتی حاصل

حبابم کرده ام بسیار سیر عالم آبش

ز بی آرامی خورشید گردون شکوه ها دارد

دل این شیشه را در اضطراب افگنده سیمابش

کف دست کریمان سحر گوهر گفته اند اما

نمی گردد گلوی تشنه سیراب از آتش

نصیحت کارگر هرگز نیاید نفس غافل را

نسازد هیچ کس بدمست را بیدار از خوابش

نآساید بر آسایش فرزند خود مادر

شبان می پرورد این بره را از بهر قصابش

به بزم اهل وحدت ره نباشد خودپرستان را

برو ای زاهد از خلوتم کج نیست محرابش

ز دست نفس گردنکش دلم شد مایل کعبه

نباید بود در شهری که ظالم باشد اربابش

مجو ای سیدا آسودگی از گلشن عالم

که دایم بوی خون می آید از دنیا و اسبابش

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مجیرالدین بیلقانی

سیاهی می کند با من سر زلف نگونسارش

به لب می آورد جانم لب لعل شکربارش

مرا خاری نهاد از هجر خویش آن یار همچون گل

که در پای دل سرگشته دایم می خلد خارش

به شوخی پاره ای کارست در راه غمش ما را

[...]

خاقانی

نباتش هر زمانی از زبان حال می‌گوید

کس کن ابر ما گم کرد، گم باد از جهان نامش

اثیر اخسیکتی

بنامیزد، بنامیزد زهی خورشید گلرنگش

بخرواران شکر پنهان، شده در پسته تنگش

بر او در عذر بس لنگی بر هواری و من هر دم

گناهی نو، بر او بندم برای عذر بس لنگش

چو از دشنام او در چنگ، کوش من شکر خاید

[...]

مولانا

علی الله ای مسلمانان از آن هجران پرآتش

ظلام فی ظلام من فراق الحب قد اغطش

چو دور افتاد ماهی جان ز بحر افتاد در حیله

کما حوت الشقی الیوم فی ارض الفلاینبش

عجب نبود اگر عاشق شود بی‌جان در این هجران

[...]

فضولی

مرا دل ترک داد و کرد میل آن مه دلکش

که دارد میل بالا شعله چون می‌خیزد از آتش

پر از پیکان حسرت چون نگردد سینه چاکم

که من محروم و جا در پهلوی او می کند ترکش

بتندی محتسب در جام می منگر که می ترسم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه