گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

این طرفه آتشی که دمی برقرار نیست

گر نزد یار باشد وگر نزد یار نیست

صورت چه پای دارد کو را ثبات نیست

معنی چه دست گیرد چون آشکار نیست

عالم شکارگاه و خلایق همه شکار

غیر نشانه‌ای ز امیر شکار نیست

هر سوی کار و بار که ما میر و مهتریم

وان سو که بارگاه امیرست بار نیست

ای روح دست برکن و بنمای رنگ خوش

کاین‌ها همه به جز کف و نقش و نگار نیست

هر جا غبار خیزد آن جای لشکرست

کآتش همیشه بی‌تف و دود و بخار نیست

تو مرد را ز گرد ندانی چه مردیست

در گرد مرد جوی که با گرد کار نیست

ای نیکبخت اگر تو نجویی بجویدت

جوینده‌ای که رحمت وی را شمار نیست

سیلت چو دررباید دانی که در رهش

هست اختیار خلق ولیک اختیار نیست

در فقر عهد کردم تا حرف کم کنم

اما گلی که دید که پهلویش خار نیست

ما خار این گلیم برادر گواه باش

این جنس خار بودن فخرست عار نیست

 

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

هنگامه حیدری در ‫۶ سال و ۸ ماه قبل، یک شنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۱۲:۴۲ نوشته:

در دو بیت آخر می فرماید:
در فقر عهد کردم تا حرف کم کنم
اما گلی که دید که پهلوش خار نیست
ما خار این گلیم برادر! گواه باش
این جنس خار بودن فخرست ، عار نیست
اشاره به حدیث پیامبر (ص) الفقر فخری

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.