گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

ترش ترش بنشستی بهانه دربستی

که ندهم آبت زیرا که کوزه بشکستی

هزار کوزه زرین به جای آن بدهم

مگیر سخت مرا ز آنچ رفت در مستی

تو را که آب حیاتی چه کم شود کوزه

چه حاجت آید جان و جهان چو تو هستی

بیا که روز عزیزست مجلسی برساز

ولی چو دوش مکن کز میان برون جستی

پریر رفتم سرمست تو به خانه عشق

به خنده گفت بیا کز زحیر وارستی

هزار جان بفزودی اگر دلی بردی

هزار مرهم دادی اگر تنی خستی

چرا نگیرم پایت که تاج سرهایی

چرا نبوسم دستت که صاحب دستی

دلا میی بستان کز خمارها برهی

چنین بتی بپرست ای صنم چو بپرستی

برو دلا به سعادت به سوی عالم دل

به شکر آنک به اقبال و بخت پیوستی

خموش باش اگر چه که جمله سیمبران

به آب زر بنویسند هر چه گفتستی

ضیای حق و امام الهدی حسام الدین

مجیر خلق به بالای روح از این پستی

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.