گنجور

 
جلال الدین محمد مولوی
 

مسلم آمد یار مرا دل افروزی

چه عشق داد مرا فضل حق زهی روزی

اگر سرم برود گو برو مرا سر اوست

رهیدم از کله و از سر و کله دوزی

دهان به گوش من آورد و گفت در گوشم

یکی حدیث بیاموزمت بیاموزی

چو آهوی ختنی خون تو شود همه مشک

اگر دمی بچری تو ز ما به خوش پوزی

چو جان جان شده‌ای ننگ جان و تن چه کشی

چو کان زر شده‌ای حبه‌ای چه اندوزی

به سوی مجلس خوبان بکش حریفان را

به خضر و چشمه حیوان بکن قلاوزی

شراب لعل رسیده‌ست نیست انگوری

شکر نثار شد و نیست این شکر خوزی

هوا و حرص یکی آتشیست تو بازی

بپر گزاف پر و بال را چه می‌سوزی

خمش که خلق ندانند بانگ را ز صدا

تویی که دانی پیروزه را ز پیروزی

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.